تبلیغات
رسانه خبری تحلیلی ایران زاگرس - زندگی نامه دکتر نصرالهی
IranZagros News Agency / Borujerd & Zagros & Lorestan & Hamedan & markazi News / Borujerd News / IranZagros Group /IranZagros Ne
موسسه بهنام دهش پور تبلیغات حمایتی ایران زاگرس


دکتر عبدالسعید نصرالهی یکی از پزشکان زبده و مردم دوست، 27 شهریور 1311 ش در یکی از خانواده های اصیل بروجردی در محله قدیمی صوفیان بدنیا آمد. پدرش عبدالحمید نصرالهی یکی از مالکین منطقه سره بند و مادرش ملوک خانم دختر حاج امیر یاراحمدی، یکی از خوانین سیلاخور بود و به دلیل اینکه این پزشک حاذق در دوران زیست و زندگی اش منشا خدمات موثری بوده، بر آن شدم تا پیرآمون فعالیتها و خدمان ارزشمند این پزشک حاذق گزارشی تهیه کنم که به علت دست نیافتن به حداقل اطلاعات، به هدفی که داشتم نرسیدم!!؟ حتی با یکی دو نفر از اقوام مرحوم دکتر نصرالهی که اتفاقا پزشک هم هستند تماس تلفنی برقرار کردم که متاسفانه همکاری لازم صورت نپذیرفت!؟

اما از آنجا که گفته اند جوینده یابنده است توفیقی نصیبم شد تا با همسر دکتر گفتگویی انجام دهم که انچه در پی می آید حاصل نشست صمیمانه ایست که با خانم «شالوته» همسر شادروان دکتر نصرالهی داشته ایم، لیکن پیش از اغاز گفتگو بد نیست بدانید دکتر نصرالهی پس از پایان تحصیلات مقدماتی، برای تکمیل آموخته های خود به آلمان مسافرت نمود و در دانشگاه دولتی شهر «ماینز» به تحصیل مشغول شد. وی پس از گذشت هشت سال با معدل «خوب» فارغ التحصیل دکترای طب گردید و مدت دوازده سال در بیمارستان همان شهر مشغول به کار شد.

بعد از هجده سال دوری از وطن، با دو تخصص «جراحی عمومی و بیهوشی» تصمیم به بازگشت به ایران گرفت اما نه تنها...

ازدواج و فرزندان

خانم شالوته آلمانی الاصل میباشد. او در مورد آشنایی با دکتر نصرالهی میگوید: « من در دبیرستانی در آلمان تحصیل میکردم، یک روز جمعی از دانشجویان خارجی که بین آنها ایرانی زیاد بود، برای دیدار از جشن کریسمس به دبیرستان ما آمدند و من آنجا با سعید آشنا شدم که بعدها او از من تقاضای ازدواج کرد.

پدرم در جنگ جهانی دوم در شوروی ناپدید شده بود، عمو و مادرم هم دکتر را دوست داشتند و مخالفتی با ازدواج ما نداشتند. به این ترتیب دکتر تا پایان تحصیلاتتشان در منزل ما بودند.

وقتی دکتر تصمیم به بازگشت گرفت، خانواده من به رغم تبلیغات منفی در مورد ایران، با توجه به شناختی که از سعید داشتند موافقت کردند که به ایران بیایم. در آن موقع ما دو فرزند داشتیم، اولی دختری بنام «پاندورا» 9 ساله و دومی پسری بنام «گیو» 4 ساله، دخترمان در بروجرد دوره ابتدایی و راهنمایی را گذراند و برای ادامه تحصیل به اصفهان رفت و در آن شهر دیپلم گرفت. الان در آلمان است و متاسفانه از بیماری سختی رنج میبرد. گیو هم در بندر امام مدیر یکی از شرکتهای اقتصادی است. فرزند سوممان «مسعود» در سن دوسالگی فوت شد و فرزند چهارم بنام «گودرز» سال 1976 م در بروجرد بدنیا آمد، دوسال و نیم دانشجوی حقوق در یکی از دانشگاههای آلمان بود اما تعغیر رشته داده و هم اکنون در یکی از دانشگاه های آلمان رشته پرستاری سالمندان میخواند.

بازگشت به ایران

سال 1968 م که به ایران آمدیم رفتیم تهران منزل تیمسار نصرالهی (عموی دکتر) و ایشان به دکتر پیشنهاد ریاست یکی از بهترین بیمارستانهای تهران را داد ولی او نپذیرفت و گفت: من علاقه مندم در شهرستان خدمت کنم تا بشتر بتوانم برای درمان نیازمندان موثر باشم. به این ترتیب از تهران به همدان حرکت کردیم و یک سال در این شهر بودیم.

بعد از همدان به بروجرد آمدیم و من مانند یک گل که پژمرده بود دوباره شکوفا شدم. بعد از مدتی ریاست بیمارستان تازه تاسیس پنجاه تختخواب به سعید محول شد.

زمانیکه بیمارستان را تحویل گرفت، تنها یک ساختمان بود و ایشان با یک سیستم آلمانی، آن را رونق و مدیریت نمود و با جدیت تمام به بهینه تجهیزات اقدام کرد. واقعا بیمارستان یکی از بیمارستانهای نوین و معتبر ایران شد که تا امروز هم جوابگوی بیماران است.

او دو سال دوره تخصص قلب را خواند ولی بدلیل نبود امکانات در بروجرد موفق به عمل قلب نشد. شاید اگر عمرشان کمی وفا میکرد خیلی زودتر از اینها عمل قلب در بروجرد انجام میشد.

دکتر نصرالهی که بود؟

از زبان مردم وصف حال او را بسیار شنیده ایم. بخاطر دارم که قدیم ترها مرور خاطرات مرحوم دکتر نصرالهی نقل هر مجلس و محفل بود و مرور خاطرات او بصورت یک فرهنگ در بروجرد جا افتاده بود. اما خاطراتی که اینک نقل میگردد، از زبان همسرشان است که با اصرار نگارنده و اکراه ایشان به چند مطلب اشاره کرده اند.

ماجرای ژیان!؟

«دکتر با وجود آنکه در یک خانواده متمکن زاده شده بود تا زمان فوت خانه شخصی نداشت، یا اجاره نشین بودیم و یا در ساختمانی که ضلع جنوبی بیمارستان پنجاه تختخواب بود زندگی میکردیم. تنها یک بار سند یک خودروی ژیان بنام من خورد که اگر باد از پشت می آمد تا پنجاه کیلومتر سرعت هم میرفت. یک روز دکتر به خانه آمد و با خجالت به من گفت: ماشینت را بخشیدم. مدتها بعد متوجه شدم که ساعت طلای خودش را هم که از آلمان آورده بود ضمیمه ژیان کرده تا شرایط ازدواج دو نفر از کارمندان بیمارستان را فراهم کند.

اما از طرف دیگر با کارمندان کم کار خیلی جدی بود. یادم است یک شب خیلی بی قراری میکرد، بالاخره نیمه شب بلند شد و رفت به بخش، در آنجا پیر مردی را مشاهده میکند که از فشار تب استفراغ کرده و خودش را خیس کرده. این در حالی است که پرستارها در اتاق استراحت مشغول گپ و گفتگو هستند، در را بروی آنها قفل میکند و پیر مرد را به خانه آورد، او را در همان نیمه شب به حمام برد، لباسها و خودش را تمیز شست، اتو کرد و پوشاند، عطر زد و به بخش بازگرداند.

فردای همان روز با هم به بخش رفتیم، دکتر اول رفت همان پیر مرد را آورد و به اتفاق بطرف اتاق استراحت پرستارها رفتیم، قفل را باز کرد و کلی آنها را سرزنش و همه را اخراج کرد که البته با وساطت عده ای از همکارها، دوباره به سر کارشان برگشتند.

دکتر خیلی شوخ طبع بود و به جک های خودش بیشتر میخندید. هرگز اجازه نمیداد که من لباسهایش را بشویم، خودش همه کارهایش را انجالم میداد. از مردهایی که زنان را اجیر خودشان میدانند بدش می آمد. همیشه شیک میپوشید، معمولا یا مشکی یک دست یا سفید یک دست. در کارهایش وسواس زیادی داشت، خیلی وقت ها بیمارانی که دارای موقعیت حساس بودند و احتیاج به مراقبت ویژه داشتند را به خانه می آورد، از جمله یادم است دو قلویی را که تازه بدنیا آمده بودند را به خانه آورد و تا 4 روز میهمان ما بودند، هوا سرد بود و چون لباس کافی نداشتند من همان شب تا صبح برایشان لباس بافتم.

از خصوصیات دکتر این بود که معمولا ویزیت از مریض ها نمیگرفت، حتی در مقطعی برای دریافت ویزیت یک صندوق دم درب گذاشته بود و هر کس هر چقدر داشت داخل آن می انداخت و هر کسی هم نداشت نمی انداخت، بعد از پایان کار برای ارتقاء برخورد و کیفیت خدمت با هم و بقیه کادر مطب مشورت میکردیم و هر چقدر در صندوق بود بطور مساوی تقسیم میشد!

بیاد دارم در آنزمان بروجرد به یکی از مراکز درمانی تبدیل شده بود، شب که میخواستیم درب مطب را ببندیم بیمارانی که از شهرهای دیگر حتی تهران آمده بودند پشت درب در خواب بودند. مشغله کاری چنان بود که هیچ وقت مجال مسافرت رفتن نداشتیم، هر بار تصمیم به رفتن مسافرت میگرفتیم دوباره پشیمان میشدیم و آن را به موقع دیگری موکول میکردیم، ضمن آنکه مردم هم نمیگذاشتند، شاید فکر میکردند که ما دیگر بر نگردیم!؟»

ضبدرهای معروف!

بسیاری از بیماران بیاد دارند وقتی نسخه شان را به دارو خانه میبردند بی خبر از علامت پایین نسخه، پولی بابت دارو از آنها اخذ نمیشد، این موضوع برای بیماران کم بضاعت و روستایی بسیار اتفاق می افتاد.

خانم نصرالهی همچنین می گفت:  زمانی آمد که ما تصمیم گرفتیم از این کارها کمتر انجام بدهیم و کمی به زندگی خودمان هم برسیم، اما با ورود اولین بیمار کم بضاعت، من و سعید به هم نگاه میکردیم و تصمیممان عوض میشد

بهداری دورود

در سالهای اول انقلاب دکتر را به دورود تبعید کردند!!!!؟ و در مدت دوسال که در این شهر بودیم، دکتر به ساخت و تجهیز یک بهداری  در این شهر اقدام نمود که تجهیزات آن را با هزینه شخصی تهیه کرد و به مردم خوب دورود هدیه داد، در این راستا آقای کروبی کتبا از تلاش های دکتر تقدیر کرد.

یادم است تا مدتها بابت تهیه و تجهیز این بهداری مقروض بودیم، البته یک و نیم ملیون تومان از بیمه طلب داشتیم و روی آن خیلی حساب میکردیم، وقتی برای دریافت آن به خرم آباد رفت به او گفتند که ورقه ها و سابقه های شما گم شده است!!!؟ و آن مبلغ را خرم آباد به ما پرداخت نکرد. نمیدانم شاید گناهمان این بود که در دورود بهداری درست کردیم!؟

دکتر نصرالهی سیاسی یا قربانی سیاست؟

در سالهای اول پس از پیروزی انقلاب، مشکلاتی برای این پزشک حاذق و مردمی بوجود آمد، و از آنجاییکه هیچ کجا نوشته نشده است در این مورد هم تنها به مصاحبه و ذکر نظر برخی آگاهان اکتفا میکنم.

خانم نصرالهی از زندانی کردن دکتر و حتی حکم اعدام ایشان سخن گفت و گفت: « وقتی دورود بودیم زمزمه ها و تهدیدهایی مبنی بر اعدام دکتر به گوش میرسید که عشایر غیور منطقه دورود برای حمایت از دکتر وارد صحنه شده و گفتند اگر مویی از سر ایشان کم شود ما پلهای مسیر راه آهن دورود به جنوب را منهدم میکنیم و...»

خانم شالوته همسر دکتر در این رابطه اضافه کردند: « ... انقلاب اسمش با خودش است، وقتی در یک کشور انقلاب اتفاق می افتد، تا تثبیت کامل آن، افراد با سلیقه های گوناگون سعی دارند آنگونه که خودشان مایلند آن را بسازند. بنابراین در این راستا برخوردهای سلیقه ای بسیار اتفاق می افتد...»

در همان سالها گروه ها هر کدام تعریفی مجزا از انقلاب داشتند و اساسا هر گروه با نگاه خود انقلاب را ارزیابی میکردند که بعضا با دید روحانیت هم متفاوت بود و بلکه نقطه مقابل آن! برای مثال استکبار جهانی میکوشید تا هر روز کشور را دچار توطئه و دسیسه ای تازه کند، در عین حال گروه ها هم با بی خردی در داخل به این توطئه ها دامن میزدند تا جاییکه چهره هایی مانند دکتر نصرالهی به انزوا کشیده شود.

مرحوم پدرم تعریف میکرد در ماه های پس از پیروزی انقلاب، گروه های مختلفی بودند که از چهره های صاحب نام و مورد اعتماد مردم سو استفاده میکردند و با انتساب نام شریف اشخاصی چون دکتر نصرالهی سعی میکردند وجاهت خودشان را به اثبات برسانند و در اذهان عمومی شبهه ایجاد کنند، درحالیکه دکتر نصرالهی دارای شخصیتی مستقل و اساسا بی ارتباط با هر گروه سیاسی بود.

درگذشتی نا بهنگام!

سر انجام این پزشک حاذق و کاردان دوازدهم فروردین 1363 در سن پنجاه و دوسالگی جانش را به راه مقدسی که ملهم از ارزشهای انقلاب اسلامی و در خدمت مردم مستضعف قرار گرفته بود گذاشت که در نهایت مرگ ناهنگام او همچنان مبهم ماند...

دانشگاه تهران به همین مناسبت یک دقیقه سکوت کرد، مردم به محض شنیدن خبر فوت دکتر به خانه و مطب ایشان در خیابان تختی هجوم آوردند و به عزاداری مشغول شدند.

مرحوم پدرم نیز تعریف میکرد، بعد از فوت آن زنده یاد یک هفته بروجرد بحالت تعطیل در آمد، روستاییان دسته دسته به شهر آمده، در عزاداریها که از طرف همان عده غدقن اعلان شده بود شرکت میکردند.

یکی از دوستان دکتر تعریف میکرد: روزی به او توصیه کردم که بیشتر متوجه خود باشد، اما او پاسخ داد و گفت: « لازم نیست زندگی دراز و باریک باشد، بهتر است کوتاه و پهن باشد»

و او به این جمله معتقد بود...

خدایش بیامرزد.

دوستان اگر خاطره ای از مرحوم دکتر نصرالهی دارند بفرمایند تا بعنوان بخشی از تاریخ شفاهی بروجرد ثبت شود.

جدیدترین اخبار